حافظا
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذربنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر آنرا که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش این نیست که از شعله او خنددشمع آتش آنست که بر خرمن پروانه زدند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:46 توسط REZA NASERI
|
به نام آن دوست که هرچه داریم از فضل اوست.