بسم رب الرضا

با عرض سلام و آرزوی سلامتی خدمت شما خواننده ی عزیز . از بازدید شما از وبلاگ و خواندن مطالب بسیار

سپاس گذاریم .

(در ادامه ی قسمت اول) ، پس از رسیدن دانش آموزان به راه آهن و کمی معطلی همه ی بچه ها آماده بودیم

تا هرچه سریع تر در کوپه های خود مستقر شویم و مشغول خوردن خوراکی ها ، بازی و گپ زدن شویم .

اما چشمتان روز بد نبیند همان موقع که پایمان را به محوطه ی ایستگاه قطار ها گذاشتیم ، متوجه شدیم که

قطار از نوع اتوبوسی است ، این خبر واقعا مثل یک شوک به تمام عیار اما چاره ای نداشتیم جز سوختن و

ساختن ، جالب این جا بود که هر وقت هم که مسئولین اعتراض می کردیم نسبت به این قضیه بی تفاوت بودند

و بحث رو عوض می کردند . همه ب خودشان می گفتند 13 ساعت راه در پیش داریم اما با این صندلی ها...

به لطف خدا و مسخره بازي هاي بچه ها تا صبح ، سختي راه زياد احساس نشد . حدود ساعت 10 صبح بود

که به راه آهن مشهد رسيديم ، از همون اول بچه ها شروع به خريدن وسايل شوخي از مغازه هاي راه آهن

کردند آخه مشهد معدن اين جور چيزا است . همگي سوار اتوبوس ها شدند تا به سمت

محل اسکان راه بيفتيم ؛ همه باخود فکر مي کردند به محض رسيدن به هتل حسابي استراحت مي کنند ...

اتوبوس راهيه مرکز شهر شد و بعد از 20 دقيقه در روبه روي يک هتل متوقف شد ، بچه ها پياده شدند

و  مقابل هتل صف بستند ، همگي آماده بوديم تا با فرمان سرپرستان وارد هتل شويم که در همان حال

آقاي دلجو (سرپرست جوان ، درشت هيـــــکل و ...) با صداي بلند و حرکت دستش گفت : همگي به سمت

کوچه !!! کمي آن طرف تر يک کوچه ي باريک بود که تا امتداد ادامه داشت . همگي بهت زده به دنبال

سرپرست خود حرکت مي کردند و بعد از 4 ، 5 دقيقه مقابل يک در کوچک که در روبه روي آن يک حمام

عمومي قديمي بود توقف کرديم ...

(ادامه دارد)