گفت روزی به من ،خدای بزرگ

نشدی از جهان من خوشنود

این همه لطف ونعمتی که مراست

چهره ات را به خنده ای  نگشود

این هوا، این شکوفه، این خورشید

عشق ،این گوهر جهان  وجود

این بشر، این ستاره،این آهو

این شب وماه و آسمان کبود

این همه ، دیدی ونیاوردی

همچو شیطان،سری به سجده فرود

درهمه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتی نشنود

وین زمان هم در آستانه مرگ

بی شکایت نمی کنی بدرود

گفتم : آری درست فرمودی

که درست است هرچه حق فرمود

خوش سرایی ست ،این جهان،لیکن

جان آزادگان در آن فرسود !

جای این ها که برشمردی ، کاش

درجهان ، ذره ای عدالت بود.

 

فریدون مشیری